|
روز نوشت های من در بلژیک
|
||
|
چه اهمیت دارد گاه اگر میرویند قارچهای غربت |
نتوان باور کرد
هدف از خلقت من ، تکمله باغ شقایق باشد
اگر آن روز پدرم میوه ممنوع بدهان برده نبود،
مادر هم آبستن قابیل نبود.
و چه آسان خدا
به زمان گل بازی ، گل انسان سرشت
و تمنای آن سجده شوم
عالم باکره را گایش داد.
به گمانم هدف از خلقت انسان،
تخریب ازن بود
که از حفره آن ، حریت عالم برباید.
نمیدونید از به یاد اوردن روزی که معلم حرفه و فن به ناحق زد تو گوشم و من از زور کینه و شیطنت مجبور شدم غش کنم و تمام اب دهانم رو جمع کنم و از گوشه لبم ولشون کنم پایین و اون به گه خوردن بیافته چه حالی میکنم .
زمانی که کرم نیمکت روم اثر گذاشت و اون رو انداختم به جون معلم عربی و اون غش کرد و بعد ناظم با نظر اون خواست نمره انظبات ها رو بده و وقتی به اسم من رسید و ازش پرسید و اون گفت بهترین شاگرد و با انظبات ترین بچه هاست و کلاس ترکید چه کیفی میکنم.
وقتی معلم خوش پوش زبان که از سر عادت مینشست روی نیمکت و پا هاش رو میذاشت رو گوشه کاپشنت و تو مجبور میشدی حرصت رو با نوشتن (خانم محترم شوهرتان دوست دختر دارد) اونهم با خودکار قرمز بر روی گوشه کت سفید پهن شده برروی کتابت ، خالی کنی چه ذوقی میکنم.
زمانی که تو خدمت با هزار دوز و کلک به خاطر شرط بستن با بقیه هم خدمتیها به فرمانده گروهان حالت شنا میدادم ، چه نیشی ازم باز میشه.
زمان دوستی با نسرین وقتی که میخواستم تلفنی با اون صحبت کنم و پدر ارجمندش مرتب گوشی رو بر میداشت و تو برای ضایع نشدن خرید ماشین آگهی داده تو روزنامه رو بهانه کنی و باهاش قرار بذاری و سر قرار نری ، چه قیلی ویلی ته دلم میره.
دلم نمیخواد برگردم به اون دوران چون لذتش رو برده ام ولی شدیدا دلم میخواد اون شیطنت دوباره درونم زنده بشه و من بندازمش به جون یه نفر.
|
|