تبليغاتX
روز نوشت های من در بلژیک
 
روز نوشت های من در بلژیک
 
 
چه اهمیت دارد گاه اگر میرویند قارچهای غربت
 

ما همه شیران ولی شیر علم                               حمله مان از باد باشد دم بدم

این لبنان داره زیر گلوله و تانک له میشه ولی خبری از استشهادیون ایران نیست که اینقدر با بوق کرنا  ثبت نام میکردن .

اینها همونهایی نیستند که زمان جنگ به اهواز نرسیده از  لندکروزها میپریدند و سوراخ موش جستجو میکردن و تا جنگ تموم شد سالها سنوات جبهه رو کردند و شدند سردار؟

اینها از همون دسته نیستند که سر چهار راه ها با سیلی و کتک امر به معروف میکردند و دم از دفاع از ارزشها میزدند و بعد خودشون قهار ترین جنده خوابهای شهر میشدند.-؟

آدم حرف از دهن میزنه حالا وقتشه که خودتون رو نشون بدید ببینیم چقدر مردید.

شمایی که در دفاع از اسلام و مسلمین در خیابونهای امن تهران ، شیران ژیانید ، لبنان و هم اندیشان شما در حزبالله در انتظار فرج شمایند ، حالا اقا نیومد  هم نیومد خودتون برید لا اقل یه مهر تو پاستون بخوره بخدا نون توشه.

 |+| نوشته شده در  شنبه سی و یکم تیر 1385ساعت 1:40  توسط امیر  | 

مامان فری

روزت مبارک

یه دنیا دوستت دارم

 

 |+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم تیر 1385ساعت 20:20  توسط امیر 
این نسرین از اون موجوداتیه که هنوز بعد از این همه سال زواییایی داره که برام ناشناخته است و هنوز دارم در موردش تحقیق میکنم ، بنابراین خودم رو کاشف اون میدونم .

یکی از خصوصیتهاش اینه که وقتی میخواد کاری رو شروع کنه ، فکر میکنه نمیتونه و از انجامش عاجزه ولی همین که یه هولش میدی همچین راه میافته که دیگه نمیشه متوقفش کرد، نمونه اش همین وبلاگ نویسی اش هست که خدا میدونه چقدر از ش خواستم این کار رو بکنه تا راضی بشه ، ولی حالا دیگه میتونم بگم جزو وبلاگ نویسهای موفق شده لا اقل از من یکی که خیلی جلو زده .

تو آشپزی هم همینطوره اوائل که زندگیمون رو شروع کرده بودیم ، خیلی از غذا ها رو باید کلی التماسش میکردم تا برای درست کردنش دست به ریسک بزنه ولی همون اولین بار چنان غذایی تحویلم میداد که باورم نمیشد کار خودشه و کلی تحقیق میکردم ببینم کی خونمون بوده و این غذا را درست کرده ، نتیجه این کارش هم شده این که هیکل براد پیتی من رو تبدیل کرده به رضا زاده یا ابالفضلی.

راستش دیگه میترسم که ترغیبش کنم به کاری ، مثلا میترسم اگر ازش بخوام کمتر موقع دیدن فیلم صحبت کنه ، اونوقت تا ابد الدهر دیگه حرف نزنه ، بخدا هر چی بگید ازش بر میاد. 

 

 |+| نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم تیر 1385ساعت 2:37  توسط امیر  | 
همیشه با خودم فکر میکردم اگه روزی موهای سرم سفید بشند چه خاکی بسرم بریزم؟ براش کلی راه حل پیدا میکردم ، از جمله دنبال رنگ مویی بودم که روزی سفیدی موها رو بپوشونه از اونهایی که کثیف کاری نداره و صبح به صبح می ری جلوی آیینه و با یه شونه سر مبارک رو رنگ ساژ میکنی.

 از قضا حالا چندین تار موی سفید همگی در یک نقطه از سرم که سمت راست بالای پیشونی ام هستند باهم سردر آوردند و خودشون رو متمایز از بقیه موهای مشکی میدونند و تو باد رقصشون با رقص مشکی پوشها فرق میکنه، اصلا انگار خودشون رو عروس کله من فرض میکنند و گهگاهی هم که ازشون غافل میشم ، بد جنسی شون گل میکنه و هوس عشوه گری میکنند و یهو همگی ولو میشند جلوی صورتم و جلوه شون رو چند برابر میکنند.

اگه راستش رو بخوایین دیگه فکر رنگ کردنشون نیستم ،خیلی هم دوستشون دارم و منتظر بچه هاشون هستم که همین روزا بدنیا میان.

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم تیر 1385ساعت 2:44  توسط امیر  | 
 
  بالا