|
روز نوشت های من در بلژیک
|
||
|
چه اهمیت دارد گاه اگر میرویند قارچهای غربت |
- ننه جون بیزحمت برو کنار میخوام زیرت رو جارو کنم.
- وای ننه جون تو چرا امروز هرجا من میرم رو میخوای جارو کنی؟
-همه جا باید جارو بشه دیگه ، شما هم که با این جوراب پشمیتون آشغالارو هی با خودتون اینور اونور میبرید و من مجبورم دوباره جارو بزنم.
ننه لب بر میچینه و با خودش میگه جوون هم جوونای قدیم باز یه کوچیکتر بزرگتری سرشون میشد ، اصلا اینا چرا اینجوری شدن ؟ عین آدمای وسواسی افتادن به جون خونه ، لااقل میزاشتن من میرفتم بعد.
حیفش میاد دم رفتن زخم زبون بزنه ولی دلش گرفته از این کارشون ، دل دلی میکنه و میگه:
معصوم خانم ، وسواسم حدی داره ننه حالا من که نجس نبودم اینقدر همه جارو داری میسابی.
- وای خاک به سرم ننه جون این چه حرفیه ؟ نجسی کدومه ؟ خونه رو گند ور داشته بود ،عیبه برامون ننه مهمون میخواد بیاد و اونوقت این چار دیواری اینقدر کثیف باشه ، زشته.
- چشمتون روشن خوب مهمونتون کی هست که خودتون رو براش دارید هلاک میکنید؟
- بهار خانوم
انگار یه گوله آتیش گذاشتن زیرش ، اسم بهار خانوم هم کافیه تا رنگ ننه رو قرمز کنه و چفت و بست رو از رو زبونش برداره.
- هان پس بگو باز این پتیاره خانوم داره سر و کله اش پیدا میشه که شما به تاب تاب افتادید.
- وای ننه جون زشته این حرفا با این سن و سالتون ، جلو بچه ها خجالت بکشید.
- خوبه خوبه ، حالا تو نمیخواد سن و سال من رو به رخم بکشی ، هرکی ندونه فکر میکنه بهار خانومشون دختر چارده سالست ، نه ننه من هم اگه حیا مو سر کشیده بودم و سرخاب سفیداب میمالیدم رو صورتم و شلیته شلوار فرنگی تن میکشیدم الان پیشتون عزت احترام داشتم.
- ننه جون این حرفا چیه ؟ نقل سرخاب سفیداب و این چیزا نیست ، شما هم برا ما عزیزی ، اصلا هرکی جا خودشو داره.
-آره معلومه از این تقلا تون ، چطور موقع اومدن من بساب بساب ندارید؟
-ننه جون ، شما رو بخدا نذارید این دم رفتنتون یه ...
- یه چی ؟ بگو خوب
- هیچی ، میدونید چیه اصلا هرکسی خودش عزت و احترام برا خودش میاره ، بهار خانوم هر دفعه پا شد اومد اینجا یه چیز تازه دستش میگیره میاره ، هر بار میاد ما رو دنبال خودش یله میکنه میبره تو دشت وبیابون اما شما هر بار اومدید چپیدید زیر کرسی و از کمر درد و پا دردتون حرف زدید خوب ما هم دلمون میپوسه دیگه چقدر از درد و گرفتاریتون برامون میگید آخه؟
ننه رفت تو خودش ، یه گوشه ای رو پیدا کرد چمدون سوم رو گذاشت و درش رو بست ، با خودش فکر کرد راست میگه دیگه اگه تو هم داشتی و هروقت میومدی با دست پر میومدی الان این حرفارو نمیشنیدی، خداجون بنازم حکمتت رو یکی را میدهی صد ناز و نعمت یکی را... هی حتما حکمتی توشه که بهار باید داشته باشه و من نه ، شکرت خدا.
ننه چادر سفیدش رو انداخت رو سرش و چمدوناشو زد زیر بغل و گفت:
من رفتم هر خوبی بدی دیدید حلال کنید
- کجا ننه هنوز زوده قطار چند ساعت دیگه میره.
- نه ننه رفتنی باید بره ،میرم یه خورده تو شهر بگردم تا موقع رفتنم بشه ، خداحافظ
- خدا به همرات ننه جون ببخشید اگه بد گذشت ، زری بدو برو ببین ماهیا رو گاز نسوزن ، ناخنک هم نزن تا من برم این بچه رو تو حموم بشورم.
دیگه فردا عیده نه؟؟؟؟
نمیشه که به شماهایی که اینقدر با معرفت و صمیمی هستید تبریک نگم.
تک تک هم سختمه که برم کامنت بدم .... خلاصه اینکه.......... عید همگی مبارک
دوستای عزیز امیدوارم سال جدید سال خنده... مهربانی.... دوستی ... و همه اون چیزهای خوبی باشه که تو دنیا وجود داره......
سال قبلی گذشت با همه بدیها و خوبیهاش .بیایم تصمیم بگیریم امسال رو فقط با خوبی و خوشی و لحظات خوب پر کنیم. اگه هم بدی و سختی اومد سر راهمون نشکنیم و خم به ابرو نیاریم .
سر سفره هفت سین آرزوهاتونو به سبزه هاتون بگین . (((( آرزوی بد نکنیدها
))))
خلاصه که عیدتون مبارک و جای همه اون عزیزانی که تو ایران دارم خالی.امیدوارم تو سال جدید هر کسی عزیزی داره که ازش دوره به دیدارش بره و لذت دیدارهای دوباره به دل همه بشینه.
سال نو مبارک![]()
میدونید چیه؟ ما چهارتا برادریم که هممون در بهار بدنیا اومدیم به همین خاطر هم هست که ما به بهار بیشتر از هر فصل دیگه ای علاقه داریم ، ولی همین نقطه اشتراک بین ما برادرها ، درون خودش یک وجه تمایز هم داره و اون اینکه برادران من همگی در فروردین بدنیا اومدن و من در خرداد ، یعنی مادرجان بنده در سه سال عیدش رو به امر مقدس زایمان گذرونده که حتی یکی از این نوادر بشری ، روز اول عید قدم رنجه فرمودند و دنیا رو مفتخر کردند. از این مسئله میشه نتیجه های زیر را گرفت:
۱ مادر من زایمان در فصل بهار را دوست میدارد (میداشت)
۲ مادرم ، من را بیش از دیگر برادرانم دوست میدارد (میداشت) چون در ماهی دیگر به دنیا آورد.
۳ مادرم بعد از من که فرزند دوم او بودم تصمیم گرفت تا بقیه بچه ها را در فروردین بدنیا بیاورد ، چرا؟ چون فرزند خرداد ماهی او در بدو تولد وزنی معادل۵.۴ داشت که این امر باعث کندی در امر زایمان میشود و درد را مضاعف مینماید.

۴ تولد نوزادان مادرم در فروردین باعث کچلی آنها در آینده شد ، در حالی که من همچنان زلفی دارم که نگو.
و اما باقی مسائل:
وقتی به گذشته بر میگردم و سعی میکنم نوروز هایی که داشتم را به خاطر بیاورم ، میبینم که چه سالهایی را پشت سر گذاشتم ، یاد دو نوروزی میافتم که در هر کدام شیرینی تولد برادرانم همراه با نوروز بود.
یاد سالهایی میافتم که قبل از تحویل سال همراه خانواده خودمان را به تهران میرساندیم و کنار اجدادمان نوروز را به پیشواز میرفتیم.
یاد سالهایی میافتم که نوروز را زیر بمباران و در خاموشی به پیشواز میرفتیم.
یاد سالی میافتم که آخرین روز سال را در قم برای شرکت در مجلس ترحیم پدر همایون حضور داشتیم.
یاد سالی میافتم که نوروز را بدون حضور پدر و با غم پیشواز رفتیم .
یاد سالی میافتم که نوروز را بیرون از خانه همیشگی و در سرای عشق به پیشواز رفتیم.
یاد سالی میافتم که برای اولین بار نوروز را در به دور از وطن به پیشواز رفتیم.
یاد سالی میافتم که نوروز را با حضور آوید به پیشواز رفتیم و آنسال برای اولین بار در خواب ماندیم.
یاد پار سال میافتم که نوروز را با سفره هفت سین پنج دقیقه ای به پیشواز رفتیم.
و سال دیگر اگر باشم حتما به یاد نوروز ۱۳۸۵ هم خواهم افتاد.
نوروزتان پیروز هر روزتان نوروز
پ.ن پهلوون اکبر اومد
عید نوروزی و پیروزی مبارک باشدش
فصل زایش و فصل نو شدن ، هیچ جایی رو جا نمیندازه و لطفش رو به همه میرسونه مثل اینجا.


بهار داره میاد چه بخواهی و چه نه .
فکر نکنید فقط شمایید که به پیشواز بهار میرید اینجا هم همینطوره.


بهار رو باید لمس کرد و باید بوئید ، این قشنگ ترین فصل خدا را .
زمانی که ایران بودم ، این روزهای قبل از نوروز همیشه یه حال و هوای دیگه ای برام داشت ، سلمونی برو ، تو خونه تکونی کمک مادر کن ،بعضی از خریدها رو انجام بده ، اصلا خوشم میومد این روزها رو قاطی مردم باشم ، چون همه جنب و جوش داشتند و یک نوع موج مثبت تو خیابونها پراکنده بود.
حالا اینجا هم ما خودمون این موج رو ایجاد میکنیم و صد البته نسرین خانم هر طور شده این موج رو ازت خارج میکنه حتی به زور.
من هم این موج رو به صورت کار دستی دکوری برای خونه از خودم در وکردم.
البته رنگ زدن حمام هم بود که به خیر و خوشی تموم شد و اینگونه بود که ما هم حس کردیم عید داریم.
در ضمن سبزه های نسرین هم دیدنی از آب در اومده که امسال سه تا سبزه به نیت سه تن گذاشته.
اولین سبزه رو برای خودمون گذاشته که دستش درد نکنه.
دومین سبزه برای درویش شهر برلین به خاطر همه مهربونیهاش.
سومین سبزه را برای میثم ، این پسر شاد دیروز که همیشه یه تیکه بار ما میکرد ولی مدتیه که عاشقی کرک و پرش رو ریخته که امیدوارم با اومدن نوروز ، کرک و پر میثم هم رویش کنه و بیاد سر جاش.

چهار شنبه سوری ما هم به خوبی و خوشی وبدون تلفات به پایان رسید و تنها نقطه تلخش اونجا بود که هرچی به آقای آوید گفتیم که بگه سرخی تو از من زردی من از تو نگفت و بجاش یه شعر بلژیکی خوند که این هم تلفیق رسم و زبان با هم بود.

آتیش هم که حرف نداشت و فقط چند وقت یک بار باید بعد از فوت آقای آوید روشن میشدند.
دیشب شب جمعه آخر سال بود یعنی شب عید اموات ، امسال حادثه سقوط هواپیمای خبرنگاران ، خانواده های زیادی رو عزادار کرد و عید امسال رو براشون غم انگیز که اینجا من به اونها و به خصوص دوست عزیزم ناصر خیرخواه تسلیت میگم و همینطور یک مرگ تلخ دیگه که همون قطع درختان پارک جنگلی لویزان بود رو به بقیه درختها و همین طور دوستداران طبیعت تسلیت میگم.
پ . ن ۱ اینجا باید از مهندس درویش تشکر کنم که به مطلب قبلی من در وبلاگ نیوز لینک دادند. جناب درویش بی تهایت سپاسگزارم.
پ . ن ۲ آرمین منتظری ، مترجم و روزنامه نگار خوب این روزها نگران حال مادر است، امیدوارم که هر چه زودتر رفع کسالت مادر عزیزشون بشه و آرمین با شادی ، سال جدید را شروع کنه ، ما هم دعا میکنیم.
شب چارشنبه سوری
خان باجی بزمتون کجاست
یار کجاست ؟
نگار کجاست؟

یادش بخیر آخرین سه شنبه سال برامون چه رنگ و بویی داشت ، از مدتها تدارک بوته و چوب میدیدیم و با چند همسایه زردشتی که روبروی خونه مون بودند ، تو بساط سور و سات چهارشنبه سوری شریک میشدیم.
اونها اهل ترقه و این چیزا نبودند ولی رسم رسومات چهارشنبه سوری رو به دقت به جای می آوردند ، هفت تکه آتش و پریدن از روی اون که بزرگتر ها مقدم بودند بر این کار و در نهایت ،زمانی که از آتش خاکستری تنها باقی بود ، نعلی بر آن می انداختند و آرزوی خوش یمنی...
ما هم که از مدتها قبل دارتهای خودمون رو که میخ اون رو داخل بدنه پلاستیکی کرده بودیم و با پیچ و کشی وسیله ای برای انفجار ساخته بودیم ، از ظهر سه شنبه شروع میکردیم به دارت بازی و سر و صدا کردن.
بزرگتر که شده بودیم ، چهارشنبه سوری رو در محله هایی که دختر و پسر در اونجا جمع میشدند و بساط رقص و پایکوبی و در آخر فرار از بسیج در اونجا فراوان بود جستجو میکردیم ، فرار کردن از بسیج هم دیگه جزو آیین چهار شنبه سوری شده بود.
یادش بخیر
حالا اینجا ... موندم چطور آتش روشن کنم و پسرم رو با این ایین باستانی که کمترین ضرر اون شادیی یک شبه هست ، آشنا کنم . حالا از کجا یک بسیجی پیدا کنیم و از دستش فرار کنیم.
شاید به رسم این چند سال باز هم شمعی روشن کنیم و از روی اون بپریم و آرزو کنیم:
سرخیه تو از من
زردیه من از تو
|
|