تبليغاتX
روز نوشت های من در بلژیک
 
روز نوشت های من در بلژیک
 
 
چه اهمیت دارد گاه اگر میرویند قارچهای غربت
 
مدتی است که دوستی در قسمت نظرات در عین ادب و احترام به نوشته های من ایراداتی رو وارد کرده که برخلاف میل باطنی بر آن شده ام تا پاسخگو باشم ولی قبل از شروع از ایشان به دلیل پی گیری ممتدشان تشکر میکنم.

ابتدا آخرین کامنت ایشان را برای روشنی مواضع در اینجا می آورم:

 


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  شنبه سیزدهم اسفند 1384ساعت 3:26  توسط امیر  | 
شما هم برنامه کودک نگاه میکردی؟

من که خیلی نگاه میکردم ، زمان ما تلوزیون برنامه های زیادی برای دیدن نداشت ، دوتا کانال بود که هر وقت عوض میکردیم ، فقط رنگ عمامه ها عوض میشد برای همین هم بود که برنامه کودک طرف دارهای زیادی داشت.

تنسی تاکسیدو با کمد آقای ووپی همیشه برامون جالب بود.

سند بادهم که حتما یادتون هست ، علی بابا و شیلا ، عجب جیگری بود این شیلا که جادوگره به پرنده مینا تبدیلش کرده بود.

عاشق این (همینه) بودم ،نهایت خنگی عین خودم.

مزرعه حیوانات بود این؟

ااااااه یه گوریل شونزده متری بنفش!!!!!!!!!!! راستی شونزده متر بود یا ججده متر؟

عجب پستی شد این بار !!!!  بد هم نیست ، خسته شدیم اینقدر ادای آدم گنده هارو در آوردیم.

راستی بازهم هست اگر خواستید اینجا ببنید.

 |+| نوشته شده در  جمعه دوازدهم اسفند 1384ساعت 22:51  توسط امیر  | 
بعضی وقتها دوری باعث نزدیکی دلها میشه ، از شما چه پنهون یاد برادر بزرگم افتادم با اون اخلاق سگیش ، از اون آدمای تند مزاج که هر لحظه پاچه ات رو ممکنه بگیره ، آدم بی ادبی نیست در واقع خیلی هم مبادی آدابه ولی خوب ، میگم دیگه یک خورده تنده.

ولی همین آدم اونقدر ته دلش صافه که حد نداره ، هیچ وقت یادم نمیره روزی که ماهی قرمز تنگ سفره هفت سین یک روز بعد از سال تحویل عمرش رو داد به شما ، مرتیکه نره خر عین ابر بهار اشک میریخت ، برای همین هم دیگه هیچ سالی پیش قدم نشد برای خرید ماهی قرمز.

یادم میاد اون روزا مثل سگ و گربه بودیم ، ماه تا ماه با هم قهر بودیم ، قهر که چه عرض کنم یک بهش بگو جلوی جمله میذاشتیم و حرفمون رو میزدیم ، خدا نمیکرد یادمون میرفت بهش بگو رو اضافه کنیم ، اونوقت همین بهانه ای میشد برای دعوای بعدی که تو منت کشی میکنی و بیا و ثابت کن که نه بابا یادم رفته بود که با هم قهریم.

همین داداش همیشه بد اخلاق دائم المقهور اگر لازم میشد به خاطرت تو دهن شیر هم میرفت.

سه چهار سالم بیشتر نبود که به خاطر شغل پدر ساکن اصفهان بودیم و چند روز قبل از سال تحویل یا ما به تهران میرفتیم یا که عزیز جونم از تهران سراغ ما را میگرفت و اون سال نوبت عزیز جون بود که بیاد سر وقت ما.

یک روز عزیز جون برای اینکه مادرم رو از شر ما راحت کنه و بتونه به خونه تکونی برسه ، بردمون سی و سه پل . من دست عزیز رو گرفته بودم و تو اون دالون های سی و سه پل قدم میزدیم و یواشکی به رودخونه زیر سی و سه پل دید میزدم که یهو دیدم آقای داداش دوباره سگی شد برای عزیز براق که چرا امیر را میبری اون نزدیک ، تو مواظب نیستی و میافته پایین . و بعد اومد و دست من رو گرفت و خودش رو حائل بین من و رود کرد تا مبادا بیافتم تو زاینده رود .

یادش بخیر حالا کجایی کاکو که ببینی داداشت رو کشتند.

وقتی میامدم ، نگار داداش سه سالش بود و تازه شیرین زبونیش گل کرده بودو حالا نه سالشه و نمیدونم اصلا من رو یادش میاد یا نه .

بهش بگو دلم برای خودت و نگار کوچولوت یه ذره شده . بهش بگو...

 |+| نوشته شده در  جمعه دوازدهم اسفند 1384ساعت 4:10  توسط امیر  | 
مادرم همیشه میگفت که تو بدنیا اومدی تا برادرت تنها نباشه.

مامان دوستم همیشه میامد دنبالم تا با بچه اش بازی کنم.

نو جوون که بودم دوستام ، هر وقت دعواشون میشد میامدند سراغم تا بریم دعوا.

زمان جوانی به خاطر اخلاق مجلس گرم کنم ، همیشه تو مهمونیای مختلف دعوتم میکردند.

موقعی که مجبور به مهاجرت شدم ، مادرم میگفت که میترسم دیگه نبینمت و دلم برات تنگ میشه.

هر وقت خونه نیستم پسرم میگه آخه من بابا ندارم که.

راستی چرا هیچ کس من رو به خاطر خودم نمیخواد و همه به خاطر خودشون به یاد منند.

 

پ.ن حس دختری رو دارم که به خاطر فقر خونواده مجبور به ازدواج با یه آدم پیر شده و حالا همه بهش ایراد میگرند که تو چه جور آدمی هستی که به خاطر پول با این پیر مرد زدواج کردی بدبخت پولپرست. مهاجرت من هم همین جور شده  همه فکر میکنند که به خاطر راحتی خودم جلای وطن کردم .

بابا اگر اومدم به خاطر اینه که یه نفر کمتر تو اون مملکت خرج بزاره رو دست دولت و مردم وگرنه من که اینقدر خودخواه نیستم.

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه دهم اسفند 1384ساعت 2:40  توسط امیر  | 
از همون روزی که خلخالی برای خودشیرینی پیش عربها گفت: نه خلیج فارس نه عربی باشه خلیج اسلامی باید میدونستیم برنامه چیه .

اصلا اینها جز خواست خودشون خواست هیچ کسی رو حتی یه ملت رو نمیتونند ببینند ، ایرانی بودن یه ننگ براشون ، ملی شدن نفت بدست مصدق براشون افت داشت ، شاید هم اربابای انگلیسی شون  عقده ای رو که از مصدق دارند رو نتونستند از بین ببرند.

MsdghP09t.jpg (2590 bytes)

 

هر ننه قمری یه خیابون به اسمشه تو این تهرون دراندشت ولی دریغ از یه کوچه که بنام مصدق باشه ولی بزرگراه میکنند بنام آیت ا.. کاشانی، تاریخ رو تحریف میکنند فقط برای اینکه بگند روحانیت در ملی کردن نفت دست داشت وگرنه مصدق کاره ای نبود ، یادشون رفته که کی در زمان قاجار باعث از دست دادن اون همه از خاک ایران شد و اصلا یادی نمیکنند از ملاهایی که شاه وقت رو تحریک میکردند به جنگ با روسیه.

youngmos.jpg (15266 bytes)

                           mosdq-majlis.jpg (29306 bytes)

حال این هم از جدول تعطیلیهای ایران ببینید چند روزش به خاطر ایران هست.

4- روز نخست فروردين ماه (عيد‌نوروز)
14- خرداد ماه سالروز ارتحال حضرت امام خميني (ره)
22- بهمن ماه (سالروز پيروزي انقلاب اسلامي)
9- محرم (تاسوعاي حسيني)
10- محرم (عاشوراي حسيني)
20- صفر (اربعين حسيني)
28- صفر وفات حضرت رسول اكرم (ص) و شهادت حضرت امام حسن (ع)
17- ربيع‌الاول ميلاد حضرت رسول اكرم (ص) و ميلاد امام جعفر صادق (ع)
3- جمادي‌الثاني شهادت حضرت زهرا (س)
13- رجب ولادت حضرت علي (ع)
27- رجب مبعث پيامبر گرامي اسلام (ص)
15- شعبان ولادت حضرت ولي عصر(عج)
21- رمضان شهادت حضرت علي (ع)
1- شوال (عيد سعيد فطر)
25- شوال شهادت امام جعفر صادق(ع)
10- ذيحجه (عيد سعيد قربان)
18- ذيحجه (عيد سعيد غدير خم)

                                    بیست ونه اسفند هم پر.

                  ahmadabad.jpg (42023 bytes)

 |+| نوشته شده در  دوشنبه هشتم اسفند 1384ساعت 5:26  توسط امیر  | 
 

نمیدونی چه غروبی داره زندون

آدم از کرده خود میشه پشیمون

نمیدونی چه غریبه آدم اینجا

غربتش حضورشو میبره از یاد

پشت میله های زندون دل آدم پینه داره

روی صورت جوونا چینه ها خونه داره

روی دیوار بلندش کلاغی لونه نداره

توی سلولای تنگش چشما هیچ نوری نداره  نداره

نمیدونی چه غروبی داره زندون

ادم از کرده خود میشه پشیمون

من این ترانه رو ۱۵ سال پیش گفتم  و با یکی از دوستان براش آهنگ ساختیم .

راستش هیچ تجربه ای از زندان ندارم و این ترانه رو همینجوری گفتم ولی با دوستان هر وقت که دلمون میگرفت میخوندیم و زمینه ای میشد تا بعد از اون ترانه های شادی بخونیم و از اون حالت غم بیایم بیرون.

یادش بخیر تو سربازی این ترانه شده بود ورد زبون هم خدمتیهام ، برای همین خیلی دوستش دارم حتی اگر شما بگید خیلی ضعیفه.

تقدیمش میکنم به مهران ، افشین ، محسن ، حجت، همایون ، علیرضا

و به یاد اکبر گنجی

 |+| نوشته شده در  دوشنبه هشتم اسفند 1384ساعت 4:32  توسط امیر  | 
 
  بالا