|
روز نوشت های من در بلژیک
|
||
|
چه اهمیت دارد گاه اگر میرویند قارچهای غربت |
گفت: که این نفرت نیست یک جور ترسه .
گفتم: ترس از چی؟
گفت: ترس از نفرتی که شماها از غربیها دارید.
گفتم: ولی ما همچین نفرتی از غربیها نداریم یا اگر داریم از شما بلژیکیها نداریم.
گفت: نمیتونم باور کنم .
گفتم:باور کن ، تو ایران ، ما یک قهرمان ملی داریم که برای استقلال ایران زحمتهای زیادی کشیده که اسمش دکتر مصدق است ، اون ضد استیلای انگلیسیها بر نفت ایران بود ولی ضد انگلیس نبود و در این مبارزه مصدق پیروز شد ولی بعدش آمریکاییها اومدند و کودتا کردند و مصدق برکنار شد ولی برای همیشه قهرمان مردم باقی موند، برای همین هم ایرانیها ازانگلیسیها و آمریکاییها نه این که بدشون بیاد ،فقط نمیتونند بهشون اعتماد کنند.
گفت: یعنی شما حساب غربیها رو از هم جدا میکنید؟
گفتم: آره و تو این حساب و کتاب ، بلژیکیها جزو خوش حسابها هستند.
گفت: چطور؟
گفتم: چون وکیل مصدق در دادگاه لاهه یک بلژیکی بود که مصدق خیلی هم از اون قدردانی کرده و برای همین ایرانیها از شما بدشون نمیاد که هیچ یه جورایی دوستتون هم دارند.
لبهاش شروع به لرزیدن کرد و حلقه های اشک تو چشاش جمع شد و چند لحظه نتونست حرف بزنه ، بعد که آروم گرفت گفت: میای بریم به خونه من یه قهوه بخوریم و کمی حرف بزنیم؟ تو اولین خارجی هستی که میخوام دعوتش کنم.
امشب مصدق بازهم قهرمان من بود.
------------------------------------------------------------------------------------------------------------
اینهم تقدیم تو باد
با تولد هر نوزادی درختی غرس میکنند و همون طور که اون نوزاد رشد میکنه این درختها هم تنومند میشند و سایه و میوه به آدمهای دیگه میدند و به صورت سمبولیک از اون نوزاد میخواند که مانند درخت خودش ، مردم رو دوست داشته باشه و عشق به مردم هدیه بکنه.
چه رسم بدی داریم ما ایرانیها.
با تولد هر نوزادی گوسفندی قربانی میکنیم تا همه شرها و بدیهایی که قراره آسیبی به وجود فرزند ما بزنه با ریختن خون موجودی دیگه از اون دور بشه و به او می آموزیم که هر وقت چیزی داشت به تو آسیب میرسوند تو هم میتونی اون شر رو به گردن موجودی دیگه بندازی.
یک فرهنگ با تولد به تولد میپردازه و یکی دیگه با تولد به خون ، یکی عشق میآموزه و دیگری مرگ.
به هر حال اگر ما هم این طوری فکر میکردیم با قطع درختان لویزان دل هممون به درد میافتاد ، راستی چرا اون درختهارو قطع کردند ؟ شاید این درختها درخت تولد هزاران ایرانی بود که در طول این سالها قدرت مداران تشخیص داده بودند باید از زمین برداشته شوند و حالا نوبت درختان تولد آنها بود.
پ. ن شعر سهراب رو در وبلاگم گذاشتم گفتم شاید شما هم دوست داشته باشید ولی دلیل اصلی اون این هست که این شعر رو دوستی به من هدیه کرده که اهمیت به هدیه واجب است و چه خوب میدونه این درویش عزیز که چه دوست دارم من، او هرجا رفته پیغمبر عشق بوده و صفا و من هم به تلافی این موزیک زیبا رو از سیمین غانم تقدیم شما میکنم درویش عزیز.
خواسته بودی که برایت از سوز گدازهای غربت بگویم ، برایم عجیب بود چون تا قبل از این نگفته همه معترض بودند به خط نوشته ای در قسمت توضیحات که چرا گفته ام دل در هوای وطن است و حق به آنها دادم که در وطن غریبند غربت که تنها بیرون از وطن نیست و تو برایم عجیب آمدی که آیا کسی هست در ولایت ما که جور دیگر ببیند.
باری برادر از این روی بود که از استادم بندی به عاریت گرفتم که .... چه اهمیت دارد گاه اگر میرویند قارچهای غربت، تا هم تسکینی باشد بر این حس نوستالژی من در غربت و هم قربت نشینان غریب که الحق مسکن واقع شد و حال نیز قبل از نگارش از بزرگ غربت نشینان وطن عذر میخواهم که پای در کفش آنها میگذارم.
جلال جان اینجا زمانی به سوز و گداز میافتم که در جوی های آن بدنبال پوست پرتقال و هندوانه میگردم تا شاید مرا ببرد تا خیابان مولوی ولی دریغ از جوی آب.
گاه به جستجوی کودکی به کنار رودخانه میروم وسنگی میجویم تا به پرواز رود درآورم ولی دریغ از یک ریگ چه رسد به سنگ تا به رسم قدیم سر بر آن بساییم.
اینجا همه چیزش فرق دارد و فرقش بد بر چشم فرو میرود ، گاهی به گورستان شهر وارد میشوم تا شاید فاتحه ای بر زبانم جاری شود و آن را نثار روح پدر سازم ، ولی نمیشود که نمیشود آخر گورستانها هم با هم فرق دارند.
گاهی که هوس الواتی دارم ، ویسکی بر فرش مینشانم و دو زانو کنارش مینشینم تا شاید حال و هوای عرق سگی را بدهد ، نمیدهد که نمیدهد، آخر من اینجا ماست کاله با خیار شور ندارم ، من اینجا کسی را ندارم که به وقت مستی با من بخندد یا گریه کند، من اینجا کسی را ندارم که پیکش را پر کنم و او خالی کند تا سیاه مستش ببینم.
اینجا اصلا همه اش در جستجو هستی ، در جستجوی چیزی که تورا به ولایتت برساند، یک بوی خاص، یک حس خاص، یک رنگ خاص.
جلال عزیز میدانم از دیاری هستی که نیم جهان بدان نام نهادند و من چه خاطراتی از آنجا دارم ولی آنقدر میفهمم که نباید دنبال جایی باشم که مرا یاد پل خواجو بیاندازد ولی از تو چه پنهان که برای رسیدن به گز هر شیرین سفیدی را به دندان کشیده ام که نتیجه اش تنها فربگی بود.
اینجا با ارزش ترین چیزی که بدستت میرسد نامه ایست که بر آن نوشته باشد محتوی عکس است لطفا تا نشود.
عکسها را که نگاه میکنید ، فرزندت میپرسد این آقا کیست؟ و تو دقیق میشوی و میگویی : به گمانم عمویت باشد ولی هنوز شک داری یعنی همان برادریست که تا دیروز برایش دیکته شب میگفتی و او اصرار داشت با وجود دو غلط باز هم بیست بگیرد؟
دختری در عکس میبینی که به زیبایی رسیده است و حسی در تو زنده میشود و زمانی که پشت عکس را میبینی نام خواهرت بر آن است از خود شرمگین میشوی .
آه مادر هم هست اورا دیگر نمیشود فراموش کرد حتی با انبوهی از موی سفید که روی صورتش افشان است و خیره بر آن میمانی که عشق دریافت کنی.
عکسی هم از سنگ قبری فرستاده اند ، دقیق میشوی ، آه نام پدر بر آن است که سنگ سفید مرمر جای خود را به سیاهی گرانیت داده است و با خود میگویی خدا رو شکر که برادرانم در فکر کلاس قبر پدر نیز بوده اند ولی چرا سیاهی را بر موی مادر ننشانده اند؟
جلال جان اینجا گاهی هم با خودت میگویی کاش کسی همگام من شاهد رویش فرزندم بود تا راه رفتنش را نشانش دهم و او هم تشویقش کند کاش میشد روزی عمویش با پفکی در دست به سراغش بیاید، کاش میشد فرزند من هم همبازی فرزند عمویش بود و تو میمانی که دیگر گذشت فرزند من با بعضی از واژه ها بیگانه است ، عمو عمه دایی اینها را او نمیتواند بفهمد.
خود تو هم با بعضی واژه ها بیگانه ای ، اینجا میگویند به تو کله سیاه و تو میمانی که این خوب است یا بد ، خوانده بودی قبلا زلف سیاه نشان از زیبایی دارد و تو اینجا میگویی انشاالله که برای اینها هم زیباست.
اینجا باید همیشه ترجمه کرد ، شده ام دیلماج خودم ، باید رادیو را ترجمه کرد ، همسایه ، دوست ، کتاب را باید ترجمه کرد من فرزندم را هم باید اینجا ترجمه کنم اصلا چه میگویم من خودم را هم باید ترجمه کنم بارها شده است با خودم فکری کرده ام و برای فهمیدنش آن را ترجمه کرده ام.
ولی قسمت مهمش اینجاست که تا پای از ولایتت بیرون میگذاری هم در انجا غریبی و هم در اینجا ، هم انجا دیگر نمیتوانی زندگی کنی و نه در اینجا میخواهی زندگی کنی و این درد بزرگ من است.
جلال عزیز این قسمتی از غربت نامه من بود اما اگر بخواهی از خوبیهای اینجا برایت بگویم خیلی بیشتر ازاین میشود.
باقی بقای شما
با دیدن یه عکس قدیمی مدتها میرم تو فکر که مثلا این آدمی که الان اینجا ایستاده زنده است یا نه ، یعنی فکرش رو میکنه که الان من دارم به عکسش نگاه میکنم .
شاید یکی از دلایلی که من به این شهر علاقه زیادی دارم همین باشه ، هر وقت از کنار ساختمونهای قدیمیش رد میشم دستی به سنگهاش میکشم و با خودم میگم چه کسانی تا به حال از کنار این ساختمون رد شدند ، خیلیها که مثلا تو این دنیا اثرشون جاودانه مونده شاید یه روزی مثل الان من مبهوت این بنا شده بودن .
بر عکس آثار قدیمی ، اثار امروزی زیاد برام چنگی به دل نمیزنه چون زود دمده میشه پاک میشه و دوباره یه چیز دیگه جاش سبز میشه ، این شده قانون دنیای مصرفی.

این سنگها کفپوش بعضی از خیابونهای اینجاست ، عمر زیادی دارند حداقل دوتا جنگ جهانی به خودشون دیدند ولی هنوز سرحالند ، قدمهای خیلی هارو به خودشون دیدند ، قدمهای من رو هم دیدند ،قدمهای آوید رو هم میبینند و قدمهای فرزند آوید رو هم خواهند دید.
این هم یه عکس از سوپر استار آلمانی بر دیوار یکی از شیک ترین پاساژ های شهر که معلوم نیست فردا جای عکس کی باشه.
|
|