تبليغاتX
روز نوشت های من در بلژیک
 
روز نوشت های من در بلژیک
 
 
چه اهمیت دارد گاه اگر میرویند قارچهای غربت
 
کاش میشد ما هم به راحتی میگفتیم نه.

کاش با گفتن یه متاسفم از کنار آدما رد میشدیم.

کاش میتونستیم بیشتر از به تو چه و به من چه استفاده میکردیم.

نه اشتباه نکردید اینها حرفهای من هست و بهش باور دارم میدونید چرا؟ چون اینا کلید دموکراسیه همین چندتا کلمه ساده حریم آدما رو تعریف میکنه .

بار ها گفتم اگر هم نگفتم الان میگم مشکل مملکت ما سیاست اون نیست فرهنگ آدماشه باور کنیم که هرچی میکشیم از همین فرهنگمونه که هر روز داره سنش هم بالا میره و کلی متینگ و کنگره و نمایشگاه میذاریم برای نشون دادن عمر این فرهنگ ولی از محتویاتش چیزی نمیگیم.

چیزی نمیگیم که سر تو سوراخ زندگیه این واون کردن جزو این فرهنگ چندین هزار ساله شده.

چیزی نمیگیم که ما ایرانیا با حسن نیت وارد زندگی مردم میشیم و با سو نیت همون جا بیتوته میکنیم.

چیزی نمیگیم که غریب پرستی رو اسمش رو گذاشتیم مهمان دوستی و این رو از صفات منحصر به فرد فرهنگمون به شمار میاریم.

 این فرهنگ تهاجم پذیره چون غنی نیست اگه بود ۱۴۰۰ سال پیش همه چیز رو از دست نمیداد.

دروغ ، تهمت، بدبینی، از بارزه های فرهنگ ایرانی شده.

بابا ما ایرونیای خارج نشین جرات نمیکنیم با هم وطن خودمون رفت و آمد کنیم اگه همدیگه رو از صد متری ببینیم جوری وانمود میکنیم که ااا ندیدمت حواسم پرت بود میدونید چرا؟ چون اگه بایستی باید دیگه از ما تحت بچمون هم براش بگیم تا با دست پر بتونه پشت سرت حزف بزنه.

خلاصه این که وضعیت خرابه نگاه به این قربون صدقه های وبلاگی نکنید اینجا یه جای مجازی با آدمای مجازی با حرفهای مجازیه که کسی زورش به کسی نمیرسه وگرنه همین جا هم بهتون میگفتم چی میشد.

ولی باور کنید وقتی کشوری رو گفتن یه کشور دموکراته بدونید مردمش فرهنگ دموکراسی رو دارند مثلا همین بلژیک رو میگم اینجا همسایه ها اگه همدیگه رو ببینند یه سلام با چاشنیه لبخند تحویلت میدند و میرند اگه کسی خیلی دل پری داشته باشه بخواد درد دل کنه گوششون رو بهت میدند ولی آخرش با یه متاسفم به خاطر مشکلاتت خداحافظی میکنند و میرند این جوری همه هم راضیند.

حالا فکر کنیم دوتا ایرانی به هم خوردند از سلام شروع میشه با کمی پز دادن ادامه پیدا میکنه و با ناراحتی درونی و ظاهری خوشحال با خداحافظی هم دیگه رو بدرقه میکنیم و در دل آرزوی ندیدن دوباره.

باور کنید قصدم این نیست که مدفوع اینارو طلا نشون بدم و مثل خیلیها که همه چی رو خارجیش رو میپسندند رفتار کنم ولی از گفتن واقعیت نباید صرف نظر کرد و حالا که اینجا همه چیز مجازیه میشه یه کم راست حرف زد.

ببخشید فقط خواستم با خودم روراست باشم.

 

 |+| نوشته شده در  جمعه هفتم بهمن 1384ساعت 17:44  توسط امیر  | 
بعضیها هستند که تا دوتا کتاب شعر میخونند ، فکر میکنند دیگه شاعر شدند، من هم از این دسته آدمها هستم.

شعر هایی که اینجا میبینید مال خودمه یعنی من هیچ چیزی رو کپی نمیکنم چون کار غیر اخلاقیه این شعر ها هم خودتون باید متوجه شده باشید که اونقدر ضعیفه که نشون میده کار یه آماتوره یعنی من اصلا شعر نمیگم فقط سعی میکنم به کلمات یه کمی وزن بدم و تنها همین از دستم بر میاد.

ولی حالا که صحبت به اینجا رسید بد نیست کمی در باره شعر نو حرف بزنیم.

من فکر میکنم شاعرانی که در زمینه  شعر نو فعالیت میکنند و میکردند همه به یک نوع دنباله روی از پنج شاعر بزرگ این وادی میکنند یعنی نیما یوشیج ، احمد شاملو، مهدی اخوان ثالث ، فروغ فرخزاد و سهراب سپهری.

امروز دلم میخواد از سهراب بگم سهراب رو در شعر نو بعنوان شاعری عارف من میشناسم چون اکثر شعر های سهراب بوی عرفان دارند و البته عرفانی که از بودا بعاریت گرفته شده هر چند که بزرگی چون احمد شاملو این عرفان سهراب رو نفی کنه ولی در اکثر شعر های او مراحل سیر به سلوک رو که همون مراحل رشد بودایی هست میبینیم.

اصل بودا بر تناسخ استواره و سهراب اون رو به روشنی در شعرش بیان کرده:

اهل کاشانم.

نسبم شاید برسد             به گیاهی در هند به سفالینه ای از خاک سیلک     نسبم شاید به زنی فاحشه در شهر بخارا برسد.

در جایی دیگه سهراب غیر مستقیم به مراحل پیشرفت در بودیست اشاره میکنه ومیگه:

رفتم از پله مذهب بالا         تا ته کوچه شک .... رفتم رفتم تا زن تا چراغ لذت

در جایی دیگر مستقیما به یکی دیگر از این مراحل که زیر باران رفتن است اشاره داره:

چتر ها را باید بست     زیر باران باید رفت     فکر را خاطره زا زیر باران باید برد .....

 به هر حال هر شعری پیام خودش رو داره و شعر چیزیه که هرکسی پیام دلخواهش رو دریافت میکنه به نظر من شما هم میتونید با هشت کتاب سهراب حتا فال بگیرید.

 |+| نوشته شده در  سه شنبه چهارم بهمن 1384ساعت 15:42  توسط امیر  | 
باز امروز دلم خواست یه چیزی بگم که گفتم

ای زمانه

دلم از سینه برون است

جای آن کاسه خون است

ای زمانه

روزگاری ما خدایی داشتیم

خالق یکتا و رب بی نیازی داشتیم

آن خدایی که مرا فرمان به نیکویی بداد

زندگی را در لوای عشق و بهبودی بداد

لیک اینک آن خدای رخت بسته است

بر سر دکان عشق قفل بسته است

ای زمانه

آن خدای امروز شمشیر بسته است

آن خدای امروز بسیار تشنه است

 

 تشنگی را آب جبران میکند

لیکن این رب را فقط خون است که درمان میکند

خون یک طفل صغیر خون یک مرد کبیر

یا که خون یک زیارتگر در بر کویر

ای زمانه

دل من تنگ است تنگ

دل من میجوید

خالق گفتار نیک کردار نیک

دل من میجوید یک سبد پندار نیک

ای زمانه

وقت من تنگ است تنگ

ارزش این زندگی هم سنگ یک سنگ است سنگ

 

 |+| نوشته شده در  دوشنبه سوم بهمن 1384ساعت 14:5  توسط امیر  | 
آقا من اصلا نافم رو تو مسافرت بریدند باور نمیکنید ؟ جان من باور کنید چون من تو زاهدان بدنیا اومدم تا ۶ سالگی اصفهان بودم شناسنامه ام ولی صادره از تهرانه و شاید بدون اغراق بیشتر از نیمی از شهرای ایران رو دیدم.

اولین سفر خارجی رو به ترکیه رفتم البته بیشتر جنبه کاری داشت تا تفریحی و تو این سفر علاوه بر یکی از دوستان نزدیکم که با هم رفته بودیم اونجا با چند نفر دیگه هم آشنا شدیم که در جای خودش توضیح میدم.

روز اول از هر کی که به طرفمون میامد میترسیدیم چون فکر میکردیم طرف دزده ولی یواش یواش عادت کردیم .

دومین بار هم باز رفتم ترکیه البته این بار از یه شرکت دعوت داشتم تا اونجا مسولیت کاری رو به عهده بگیرم که برای اون نیاز به یک اقامت حداقل یک ساله بود که خوشبختانه تو اون زمان روابط ایران و ترکیه شکر آب بود و دولت ترکیه به هیچ عنوان اقامت نمیداد و خلاصه نشد.

حالا چی شد که یاد این افتادم ، راستش هر جا که تا حالا رفتم سعی کردم سفیر خوبی برای ایران باشم تا نگن بابا این ایرانیها چه بی کلاسند ولی امروز  از اینکه اون موقع ته سیگارم رو روی زمین نمی انداختم خیلی متاسفم آخه میدونید اینجا این ترکایی که زندگی میکنند خیلی بیکلاسند یعنی فکر میکنند اگهبرای دیگران احترام قایل بشند و یا مثل آدم به قانون عمل کنند براشون افت کلاس داره.

راستش به همین خاطر هم هست که این اروپاییها نا راضی اند از اومدن ترکها به اتحادیه اروپا حق هم دارند چون امروز مرزهارو بردارند فردا ترکیه خالی میشه این جماعت از پول دوستی دست یهودیها رو بستند تازه یهودیها اگه پول دوستند کار غیر قانونی نمیکنند میرند فرمول پول در آوردن رو یاد میگرند وازش استفاده میکنند.

وقتی فکرش رو میکنم می بینم چقدر تفاوت فرهنگی بین آدما وجود داره با این که سرشت همه انسانها یکی هست.

 |+| نوشته شده در  دوشنبه سوم بهمن 1384ساعت 3:24  توسط امیر  | 
راستش دیگه بگی نگی دستم با کیبوردنویسی داره عادت میکنه و دیگه هم فکر میکنم هر چیزی برای نوشتن ارزش خودش رو داره چون قبلا معتقد بودم باید یه چیز خاصی باشه تا در باره اش بنویسی.

کتابی دستم رسیده که دیگه به آخراش رسیم ، خاطرات تقی زاده است که از زمان محمد علی شاه در راس امور بوده تا محمد رضا شاه خیلی چیزای جالبی داره که بعدا در باره اش حتما صحبت میکنیم ولی چیز خیلی جالبی که من تجربه اش کردم اینکه مطالعه روی توالت فرنگی چه جالبه یعنی برای من که اگه بخوام چیزی بخونم دیگه حواسم به چیزای دیگه نیست و کار دیگه ای از قبیل گوش دادن به موزیک و یا حرف زدن شخص دیگه و از این جور چیزا فهمیدم که فقط در توالت هست که میتونم دو یا سه کار با هم انجام بدم.

یه تجربه دیگه هم به دست آوردم و اون هم اینکه هر وقت تصمیم به کاری دارید ولی نمیتونید عملیش کنید خلاف اون عمل کنید چون باعث میشه عقده ای و سر خورده نشید مثلا من قدم ۱.۸۲ هستش ولی وزنم ۹۵ یعنی ۱۸ کیلو اضافه وزن دارم که باید کمش کنم منتها هر کاری میکنم نمیشه حالا تصمیم دارم برعکس عمل کنم و وزنم رو روندش کنم ۱۰۰ اینجوری باز یه کاری انجام گرفته ضمن اینکه همیشه خوردن راحت تر از نخوردنه (حالا هی ننویسید که رفتی اونجا تو ناز ونعمت خبر از گشنه ها نداری بایدم بخوری چون من هیچ ادعایی در رابطه با این موضوع ندارم اصلا من خودم از قشر فقیر جامعه بودم ، تو جوی اب زندگی کردم خلاصه یه اولیور توییست حسابی بودم حالا تو شرایطی هستم که میتونم بخورم چرا نخورم من که نگفتم حضرت عباسم که برم لب چشمه تشنه برگردم شما اگه میتونید خوب دستتون درد نکنه و اجرتون با خدا.)

امروز با آقا رفتیم خونه یکی از دوستان حالا بماند که چه خونه تکونی کرد ولی یه بار اومد گفت:  عمو شما توالت دارید؟

دوست از همه جا بیخبر ما هم قرمز شد و گفت : نه عمو جان من توالت ندارم این صدای مبل بود

آقای هم گفت : بابا حالا که عمو توالت نداره پس من کجا پی پی کنم؟

اینجا بود که این دوست ما که اتفاقا یکی از دست اندر کاران علم سیاسته فهمید که چه رکبی خورده.

خوش باشید.

 |+| نوشته شده در  یکشنبه دوم بهمن 1384ساعت 3:45  توسط امیر  | 
خوب در مورد پست قبلی چند تا توضیح باید بدمـ:

۱- من از سبک نوشتنی استفاده کردم که رایج در ادارات در زمان گذشته بود و کلمات عربی زیادی که در آن زمان استفاده میشد  نشانی از دانش بالای نویسنده آن بود و هرچه غیر قابل فهم تر بود مردم میگفتند که چه سوادی داره این نویسنده ولی خوب حالا هم یه جور دیگه تو جامعه با این مشکل مواجه هستیم نگاهی به مقالات روشنفکری امروز بکنید تا متوجه منظورم بشید کلماتی مثل :مانیفست پوپولیستی توپولیستی و....

۲- در اینجا دانشجویان زیادی دیدم که همراه خانواده بورسیه شدند و هزینه این افراد از بودجه مردم ایران تامین شده و لی با تمام شدن تحصیل به هیچ عنوان رغبتی به برگشتن ندارند و برای موندن اینجا دست به هرکاری میزنند.

۳-این دانشجویان عزیز به دودسته هستند ، یه دسته از سهمیه های مختلف استفاده میکنند دسته دیگه امتحان دادند و قبول شدند وتو نوبت بودند ولی اونهایی که از سهمیه استفاده کردند بیشتر اینجا میمونند و بر نمیگردند.

موفق باشید

 |+| نوشته شده در  شنبه یکم بهمن 1384ساعت 16:57  توسط امیر  | 
 
  بالا