تبليغاتX
روز نوشت های من در بلژیک
 
روز نوشت های من در بلژیک
 
 
چه اهمیت دارد گاه اگر میرویند قارچهای غربت
 
من قبلا وبلاگی داشتم که در اون از سیاست و مسایل اجتماعی ایران مینوشتم ولی به دو دلیل تعطیلش کردم

اول اینکه مشابه مطالب من خیلی بود شاید نوع نگارش من کمی با دیگران متفاوت بود ولی نتیجه کلی از همه اونها یکی بود مثلا یک بار خانمی نظر داده بود که میشه جایی بریم و صحبت از گنجی نباشه .

بنا براین سعی کردم از تکرار شدن و تکرار کردن اجتناب کنم ولی به هر حال من مقالات سیاسی هم دارم که در گاهنامه پارس به چاب رسیده ومیتونید اگه خواستید به آرشیوش سری بزنید .

دوم اینکه من فکر کردم اگه از دیده های خودم برای دوستان بگم شاید بهتر باشه تا اینکه مظالب بی روح سیاسی رو هی قرقره کنم .

در برنامه ام هم هست تا یکی اینکه خاطرات آمدنم به بلژیک رو براتون بگم و دوم اینکه یه نفرو پیدا کردم اینجا که همسایه دیوار به دیوار طیب حاج رضایی بوده باید کلید کنم تا ازش حرف بکشم فکر کنم خوشتون بیاد.

 |+| نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آذر 1384ساعت 18:53  توسط امیر  | 
دیگه حتی برای بروز کردن وبلاگ هم مشکل دارم آخه این جقله سه ساله شده رقیب من تا از روی صندلی کامپیوتر بلند میشم میشینه جای من بلند کردنش هم دیگه کار من نیست

شما بودید چه کار میکردید؟

 |+| نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آذر 1384ساعت 4:30  توسط امیر  | 
اینجا یواش یواش دارند آماده میشند برای جشن کریسمس بعضی از تزیینات واقعا دیدنیه حیف که نه من عکاسم ونه دوربینم حرفه ای

 مرکز خرید اصلیه شهر گنت

 من از گلهای این گلفروشی واقعا لذت میبرم

 |+| نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم آذر 1384ساعت 3:28  توسط امیر  | 
بعضی اوقات هوس مبکنم که سرزده وارد چندتا وبلاگ بشم و از مطالب اونها استفاده کنم که شدیدا پشیمون میشم آخه یاد پیکانهای مدل ۴۸ میافتم که بچه جوادای تهران(تازه به دوران رسیده ها) تغییرش میدادند و با بوق بنزی و پایین کشیدن عقب ماشین و عوض کردن فرمون و لاستیک دور سفید و....سعی در بزک دوزک ماشین داشتند.

حالا حکایت وبلاگها هم همین شده وارد بعضی وبلاگها که میشی اول صفحه وبلاگ یک تکون بندری میخوره و بعد یه پیرمرد سیبیل کلفت با عصای جادوییش همه جا تعقیبت میکنه  بعد یه موزیک نامربوط از جا می پرونتت و چند تا حرف هم میافتند دنبال فلش موس انگار دارند هرجا که میری متلک بارونت میکنند وآخرش با یک کلیک راست نوشته ای میاد با این صورت (اگه از رو نعش من رد شی داداش) که ناخودآگاه یاد جمله آخر راننده همون پیکانهای کذایی میافتم که میگفتند (درو یواش ببند داداش).

اینقدر اسم پیکان اومد که یاد خاطره ای افتادم:

یکی از بچه آبادانیهای مقیم اینجا تعریف میکرد که اینجاییا اصلا ماشین خوب نمیشناسند، سوار این بنز و بی ام و های مسخره میشند ، دلشون خوشه ماشین سوار میشن خلاصه میگفت قصد داره بره ایران یه پیکان ۶۰ بیاره همون بلاهایی که در بالا گفتم رو سر پیکان بیچاره بیاره بهد به بلژیکیا نشون بده ماشین یعنی چی.

منهم مثل شما اولش فکر میکردم شوخی میکنه ولی بعدش دیدم نه طرف خیلی هم جدییه.

 |+| نوشته شده در  شنبه دوازدهم آذر 1384ساعت 21:41  توسط امیر  | 
در رابطه با گیر کردن حسین در خشان در مرز آمریکا روزنامه مترو بلژیک گزارشی نوشته که شما میتوانید در صفحه ۱۱ این روزنامه (دوم دسامبر) مطلب مورد نظر را مطالعه کنید.

http://www.freemetro.be/nl/

 |+| نوشته شده در  شنبه دوازدهم آذر 1384ساعت 17:51  توسط امیر  | 
نمیدونم شاید رویای خیلی از بر و بچه های ایرانی اومدن به اروپا باشه کاری هم به دلایل اون  و مشکلاتی که سر راه این رویا قرار داره ندارم خداییش هم از خیلی جهات بهتر از ایرانه ولی ایران نیست.

آدم تو مملکت خودش از آسفالت خیابوناشم طلب کاره ولی اینجا هر کاری کنی خارجی هستی.

اینجا که بیای برای همیشه آواره ای نه اینجا جا داری نه تو مملکت خودت.

خدا نابود کنه هرچی آواره گر تو دنیاست.

موفق باشید.

 |+| نوشته شده در  جمعه یازدهم آذر 1384ساعت 1:32  توسط امیر  | 
پسر شیطون داشتن هم حکایتی داره ها

امروز آقا کله اش شکسته بازم از رو نمیره هی از سر و کله من بالا میره

 

حالا هم همه کاغذ و جزوه های من رو داره به هم میریزه

نمیخوابه که دو دقیقه هم ما نفس بکشیم

فعلا برم یه گردگیری بکنم ببینم حنایم رنگ دارد.

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه نهم آذر 1384ساعت 22:57  توسط امیر  | 
قبل از ازدواج میگفتم دختر وپسر فرقی با هم ندارند هر دو نیاز دارند زنی که گیرت میاد میتونه قبلا دوست پسر داشته باشه ولی ته دلم دعا میکردم زن من چشم وگوش بسته باشه.

قبل از بچه دار شدن میگفتم دختر با پسر فرقی نداره هر دو خوبند ولی وقتی بچه ام پسر بدنیا اومد از شادی تو پوستم نبودم.

هر روز هرجا میشینم وجود خدا و پیغمبرش رو انکار میکنم ولی شبها قبل از خواب دست به دامن اماماش میشم تا مشکلم رو حل کنه.

خیلی خوشحالم آخه همه من رو بعنوان یک روشنفکر قبول دارند شما چطور؟

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه نهم آذر 1384ساعت 3:41  توسط امیر  | 
امروز سر کلاس نشسته بودم(آخ که چقدر مزخرفه این زبان هلندی واق واق سگ قشنگتره) که یک دفعه این طبع شعر بالا زد طوری که داشتم خفه میشدم  مجبورم کرد کاغذ بردارم و اونو بالا بیارم.

پای در آب کنیم

نه زیاد

لااقل تا بسر حد وضو

خنکای آب را بر تن کنیم

همه میگویند

روشنایی است این آب

من نمیدانم پس چرا این دنیا

با همه دریا ها

این همه تاریک است

شاید

روشنایی بود این آب

آری بود

اینک از آب گریزان شده اند

دستها آلوده است

قلبها تاریک است

چاره ای باید کرد

پای در آب کنیم

نه زیاد

لااقل تا بسر حد وضو

تا بسر حد وضو

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه نهم آذر 1384ساعت 2:35  توسط امیر  | 
 
  بالا